تبليغاتX
بهار
بهار
تا شقایق هست زنده گی باید کرد
برای اونی که خیلی دوستش دارم....
تنهائيم را با تو قسمت ميكنم ، سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهائي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه ميخواهم تمام فصلها را
بر سفره رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست
 من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من كه همزاد كويرم ، شبنمي نيست
شايد به زخم من كه ميپوشم ز چشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و یا شايد هزاران شايد ديگر ، اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 23:2 |

Sending all my Love to You!

 

 

Have you have wondered

If, how, when and where

You would ever find true love

And find someone who cared?

 

Sometimes it takes a lifetime

And sometimes you never do

But special things take a while

If they're really true

 

It didn't take a lifetime

But pain, hurt and strife

And now that I found you

I know it was all worth the time

 

You love me unconditionally

So real and so true

So now I have to wonder

How did l live without you?

 

You bring me joy and happiness

In everything you do

And I just want to thank you

And send all my Love to You!

 

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 12:4 |

یه سوال...
سلام

من یه سوال دارم !

خوشحال میشم نظر شما ها رو هم بدونم!

به نظرشما تلخ ترین لحظه ی زندگی کی هست؟

 

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 10:25 |

پادشاه من...

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني

وانچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزني

مژه برهم نزنم تا كه ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني

اي پادشاه من ،يا تو هم مثل من ريشه بگير يا مرا هم مثل خودت بال بده

 

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 13:0 |

بخشش...

 

اگر احساس کردي که گناه کسي آنقدر بزرگ است که قابل بخشش نيست براي اين است که قلب تو کوچک است نه گناه او بزرگ.

 

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:53 |

گورستان...

 

اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است

 

 

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:43 |

اعتماد...

هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسي که تو را آزرده دوباره اعتماد نکني

 

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:41 |

اصراف...
دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ,اصراف در محبت است

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:34 |

جاودانه...

اگر قرار باشد...


تـحمل کردن زيباست ،

اگر قرار باشـد روزی به تــــو برسـم

انتـظار لحظه ها آسان است ،

اگر قرار باشـد تــــو را ببينـم

زندگی شيرين است ،

اگر قرار باشـد مزه ی دستان تــــو را بچشـم

مشکلات حل می شود ،

اگر قرار باشـد روزی کنار تــــو باشـم

اشک ها به لبخند تبديل می شود ،

اگر قرار باشـد تــــو را حتی يک بار ببوسـم

و لبخندها دوباره به اشک ،

فقط اگر ببينم خيال رفتن داری

زندگی می سوزد ،

اگربفهمـم روزی از من دلگـير شده ای

من زاده ی نفـس های تــــو هستم ،

مرا رها مکن

می خواهـم در سينه ی تــــو جاودانه بمانـم .

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:30 |

دروغ...

چه معصوم بودی تو وقتی دروغ می گفتی ....

چه وقیح بودم من وقتی باور می کردم.....

 

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:27 |