|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
بهار
تا شقایق هست زنده گی باید کرد برای اونی که خیلی دوستش دارم....
تنهائيم را با تو قسمت ميكنم ، سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهائي من عالمي نيست غم آنقدر دارم كه ميخواهم تمام فصلها را بر سفره رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم شايد براي من كه همزاد كويرم ، شبنمي نيست شايد به زخم من كه ميپوشم ز چشم شهر آن را در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست شايد و یا شايد هزاران شايد ديگر ، اگر چه اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست |+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 23:2
Sending all my Love to You! Have you have wondered If, how, when and where You would ever find true love And find someone who cared? Sometimes it takes a lifetime And sometimes you never do But special things take a while If they're really true It didn't take a lifetime But pain, hurt and strife And now that I found you I know it was all worth the time You love me unconditionally So real and so true So now I have to wonder How did l live without you? You bring me joy and happiness In everything you do And I just want to thank you And send all my Love to You! |+| نوشته شده توسط بهار در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 12:4
یه سوال...
سلام
من یه سوال دارم ! خوشحال میشم نظر شما ها رو هم بدونم! به نظرشما تلخ ترین لحظه ی زندگی کی هست؟
|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 10:25
پادشاه من...
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني وانچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزني مژه برهم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني اي پادشاه من ،يا تو هم مثل من ريشه بگير يا مرا هم مثل خودت بال بده
|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 13:0
بخشش...
اگر احساس کردي که گناه کسي آنقدر بزرگ است که قابل بخشش نيست براي اين است که قلب تو کوچک است نه گناه او بزرگ. |+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:53
گورستان...
اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است
|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:43
اعتماد...
هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسي که تو را آزرده دوباره اعتماد نکني |+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:41
اصراف...
دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ,اصراف در محبت است
|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:34
جاودانه...
اگر قرار باشـد روزی به تــــو برسـم انتـظار لحظه ها آسان است ، اگر قرار باشـد تــــو را ببينـم زندگی شيرين است ، اگر قرار باشـد مزه ی دستان تــــو را بچشـم مشکلات حل می شود ، اگر قرار باشـد روزی کنار تــــو باشـم اشک ها به لبخند تبديل می شود ، اگر قرار باشـد تــــو را حتی يک بار ببوسـم و لبخندها دوباره به اشک ، فقط اگر ببينم خيال رفتن داری زندگی می سوزد ، اگربفهمـم روزی از من دلگـير شده ای من زاده ی نفـس های تــــو هستم ، مرا رها مکن می خواهـم در سينه ی تــــو جاودانه بمانـم . |+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:30
دروغ...
چه معصوم بودی تو وقتی دروغ می گفتی .... چه وقیح بودم من وقتی باور می کردم.....
|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:27
|